تبليغاتX
احساس گم شده ...

احساس گم شده ...

تنهائـــی

صدای پارازیت گوشیم روی اسپیکر میفته و با آهنگ غمگینی که داره پخش میشه قاطی میشه ..

با چشمهای گرد شده و متعجب به صفحه گوشیم نگاه می کنم.

یعنی کی می تونه باشه ؟

زنگه یا اسمس؟

کیه که یاد من افتاده ... ؟

صدا قطع میشه و هیچی نمیاد.

میفهمم فقط یه پارازیت بوده و بس ..

گوشیمو برمیدارم و به اسمسهام نگاه می کنم

آخرین اسمسم مال یک هفته قبله که مخابرات برام قبض فرستاده بوده ..

سردم میشه ..

در صدای غمگین آهنگ غرق میشم ..

خدایا .........


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 19:11  توسط تنها  | 

خدایا ...

کمک کن ؛

نمی خوام بدونه دارم جون می کنم اینجـا ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 21:12  توسط تنها  | 

مرگ

تنهایی تمام وجودم را در آغوش می کشد..

در میان تمام آدم های دور و برم فقط اوست که این روزها همراه لحظه های مرگبارم شده..

نوازش های سردش مثل سوز سرد زمستان تمام امید و آرزوهایم را به خواب می برد...

کم کم تسلیم می شوم..

پلک هایم از جنگهای چندین و چند ساله خسته اند..

اما اشک ها پرقدرت و سرشارند !

دلم می خواهد چشمانم را رها کنم و تسلیم شوم.........

از آسمان روشن رویاهایم آنهمه شوق پروازم حتی لحظه ای نیرو برای چشمانم نمانده تا وزن اشک هایم را تاب بیاورند و نبارند..

دیگر قدرتی ندارم... چشمانم رها می شوند  و  اشک ها مثل سیلاب می بارند

نفس راحتی می کشم... بغضم رها می شود ...

نگاهم به برگهای سبز بهاری درخت حیاطمان خشک می شود

نگاه درخت هم بر نگاه زرد و پائیزیم می ماند...

 

خدایا ..............

 

از بین تمام آرزوهایم فقط گریه هایم مانده...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 23:16  توسط تنها  | 

درد

امشب ، چیزی در وجودم درد می کند..

نه ... شب های درازیست که درد می کند!

دردش هر لحظه در تار و پودم می پیچد

ولی انگار که از وجود من نیست !

بعد از ۷ سال رخنه کردنش، بدجور بیگانه می نماید...

دست در قلبم می کنم و دورش می اندازم !

دردم ساکت می شود.....

قلبم پاره می شود

دستانم خون آلودند به خون خویشتن..

... اما جایش ؛؛ بدجور خالیست..

و خلاء ، تمام وجودم را می بلعد .......

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 22:47  توسط تنها  | 

غروب ..

روز ها میگذرند لحظه ها از پی هم میتازند  

وگذشت ایام , چون چروکی است که برچهره من میماند  

روزها میگذرند , که سکوتی ممتد, برلبم میرقصد  

قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت  

 ,  بی صدا می میرند

روزها می آیند

      ,لحظه ها ازپی هم ،میتازند

    درد  تا ابد دردل من مهمانست ..

من به خود میگویم :

 (( مستحق مرگ است ، گر کبوتر بدهد دل به عقاب   ))

غروب

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 20:5  توسط تنها  | 

تیغ تیز

تیغ ها را یکی یکی جمع می کنم ؛

آنقدر جمعشان کردم که حجم انبوهشان را باور نمی کنم

آنقدر دارم که برای نابودیم کافینـد وقتی نگاهشان می کنم !

تیغ های من تیزتر از آن هستند که نیازمند دست باشند

یک نگاه برای بریدنشان کافیست ....

یک لحظه نگاه کردنشان کافیست تا تمام وجودم را تکه تکه کنند ...

وجود تکه تکه شده ام نیازی به تیغهای تیز ندارد ،

اما روزگار می گذرد و من همچنان تیغ ها را جمع می کنم ؛

خودم هم نمی دانم برای چه ....

تیغ هایی زیبا و کشنده به شکل خوش خط و خال خاطره ..

خاطراتی به شکل مهربانی و خنده و زندگی

که از تک تکشان بوی مرگ برمی خیزد ......

که هرکدامشان را می بینم قلبم غرق خون می شود

هرکدامشان در دل تیغی بران و زهرآگین دارند

تیغها هرچه کهنـه تر ، کشنده تر

و من ، هنوز تمام تیغ ها را در دستانم جمع می کنم ...............

.

.

.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 22:34  توسط تنها  | 

رویای دور ........

رویا هر ماه که از عمرم می گذرد دورتر می شود..

روزگار درازی که به انتظارش تمام برگ های برنده ام را باختم ، نزدیکترین خاطراتش بودند

رویا آنقدر محو و دور شده که خیال رنگ پریده اش دیگر فرصت سر زدن به قلبم را هم ندارد !

آنقدر محو و دور.. که انگار هیچوقت نبوده

رویا محو شد و تمام وجودم را با خود محو کرد

انگار که دیگر وجود ندارم !

راست می گویند که انسان به رویاهایش زنده است ،،

آه .. دلم برای تمام آن روزهایی که فکر می کردم دور افتاده از زندگی ام می تپد

افسوس که آن روزهای پر از درد بهترین روزهایم بودند  خبر نداشتم !

دلم آنقدر می تپد که مثل رعشه قلبم را می شکافد

شاید دیگر تمام شده ...

من ، رویا .. زندگی ...

همه تمام شدیم !

آه .. کاش این مرده متحرک هم زودتر تمام شود.

این روزها جسمم بدجور روی دوشم سنگینی می کند..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 18:29  توسط تنها  | 

تصویر یک رویا....

تصویر یک رویا..

رویا سالهاست که با بوسه های پاییز جان می گیرد و جان را از نفس هایم می یرد

رویا سالهاست که پشت این درهای بسته در می زند و دستی نیست که در را بگشاید

سالها یک به یک رفتند و رویا محو و محو تر شد

رویا محوتر شد و تیغ خاطراتش تیز تر

زخم هایش کشنده تر

عکسهایش گداخته تر..

رویا هنوز هم در می زند

در هنوز هم بسته هست...

آه ... سالها رفتند و هنوز هم دستی نیست که در را بگشاید

سالها رفتند و دستها بسته و لبها دوخته است..

اما ...

نه شوقی مانده دیگر و نه دری برای باز شدن و نه یادی از رویاها ..

فقط اشک های سرزده ماندند که بی اجازه می چکند

خدایا...

کاش آغوشی بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 22:32  توسط تنها  | 

 

گاهی برای بخشیده شدن باید خرد شوی...

گاهی باید طوق گناه دیگری را هم گردن بگیری و بابتش شرمگین شوی تا شاید گناهت بخشیده شود

گاهی قصه یک روز ، یک جا تمام می شود

قصه ای پر از وجدان درد که خودت هم نفهمیدی چطور آغازش کردی !

شاید این تمام شدن و این سنگینی گناه، نعمتی است از جنس آفتاب

شاید این ماهی که از پشت ابر بیرون آمده ، ماه قبل از طلوع است

شاید این مجازات ، نوازش و فرصتی است برای بخشیده شدن

پروردگارا ...

ما را یک لحظه و کمتر یک لحظه به خود وامگذار

و زیباترین نغمه هایت را در فضای زندگی مردمان مترنم کن!

چنان بنواز دلم را که هر جا نفرتی هست ، عشق باشم من

از عمق بیراهه ای که رفته ام ، تا آغوش آسمانیت راه دوریست که گفتنی نیست..

اما نوازش های گاه و بیگاه تو تمام راه های نرفته و تمام این فاصله ها را در هم می شکند

کاش یکبار دیگر برگردم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 23:9  توسط تنها  | 

روزهای محرومیت !

ساعت یازده شبه اما چراغها خاموشند ،چون فردا باید صبح زود بیدار شم و برم سر کار ....

سر کار و سر کار و سر کار ....................

روزها میان و میرن ، درختها هزار رنگ میشند و عمر میگذره اما من غرق کارم !

دو هفته بیشتر از تغییر محل کارم نگذشته اما این همه فشار کاری داره از پا درم میاره..

ساعت ۷ صبح میرم و ۷ شب میام !!!

فردا شنبست ....

صدای یه آهنگ زیبای اسپانیش تو گوشم می پیچه

وای یادش بخیر !

تا همین دو هفته پیش شنبه ها صبح میرفتم سالن برای رقص اسپانیش

چقدر این رقصو و این آهنگها رو دوست داشتم........

چشمامو که می بندم و به آهنگ گوش میدم ،

تمام اون صحنه های زیبای رقص دسته جمعیمون میاد جلو چشمم

واقعا عاشقشون بودم.....

تمام اون چرخهای زیبا .. اون لباسهای قشنگ رقص

صحنه های زیبایی که از حرکتهای دسته جمعیمون درست می شد

تمام شوق و ذوقی که واسه کلاس داشتم 

و البته تمام جیغ داد مربی بداخلاق رقصمون رو هم یادم میاد!

دلم لک زده واسه کلاسم...

اما این کار لعنتی باعث شد نصفه کاره رهاش کنم !

این کار غیر از کلاسهام ، تمام زندگیمو داره ازم می گیره...

دیگه حتی وقتی واسه خوندن درسهام ، واسه یه تلفن کوتاه به دوستام و شنیدن صداشون ندارم

واسه اینکه کمی کنار خانوادم باشم .. کمی اینجا بنویسم..

حتی واسه غذا خوردنم هم دیگه وقت ندارم!

نشستن کنار حوض ماهیامون و غذا دادن بهشون ،

صبحها و ظهرا نون ریختن واسه گنجشکها که بیان با دنیای معصومانشون منو از تمام این دنیا جدا کنند

 که دیگه یه رویا شده...

قبلا کارم لااقل طوری بود که ۲ روز هفته رو آزاد بودم..

حالا نه روز دارم نه شب !

امیدوارم این روزهای بد زودتر تموم بشند......

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 23:23  توسط تنها  |