ساعت یازده شبه اما چراغها خاموشند ،چون فردا باید صبح زود بیدار شم و برم سر کار ....
سر کار و سر کار و سر کار ....................
روزها میان و میرن ، درختها هزار رنگ میشند و عمر میگذره اما من غرق کارم !
دو هفته بیشتر از تغییر محل کارم نگذشته اما این همه فشار کاری داره از پا درم میاره..
ساعت ۷ صبح میرم و ۷ شب میام !!!
فردا شنبست ....
صدای یه آهنگ زیبای اسپانیش تو گوشم می پیچه
وای یادش بخیر !
تا همین دو هفته پیش شنبه ها صبح میرفتم سالن برای رقص اسپانیش
چقدر این رقصو و این آهنگها رو دوست داشتم........
چشمامو که می بندم و به آهنگ گوش میدم ،
تمام اون صحنه های زیبای رقص دسته جمعیمون میاد جلو چشمم
واقعا عاشقشون بودم.....
تمام اون چرخهای زیبا .. اون لباسهای قشنگ رقص
صحنه های زیبایی که از حرکتهای دسته جمعیمون درست می شد
تمام شوق و ذوقی که واسه کلاس داشتم
و البته تمام جیغ داد مربی بداخلاق رقصمون رو هم یادم میاد!
دلم لک زده واسه کلاسم...
اما این کار لعنتی باعث شد نصفه کاره رهاش کنم !
این کار غیر از کلاسهام ، تمام زندگیمو داره ازم می گیره...
دیگه حتی وقتی واسه خوندن درسهام ، واسه یه تلفن کوتاه به دوستام و شنیدن صداشون ندارم
واسه اینکه کمی کنار خانوادم باشم .. کمی اینجا بنویسم..
حتی واسه غذا خوردنم هم دیگه وقت ندارم!
نشستن کنار حوض ماهیامون و غذا دادن بهشون ،
صبحها و ظهرا نون ریختن واسه گنجشکها که بیان با دنیای معصومانشون منو از تمام این دنیا جدا کنند
که دیگه یه رویا شده...
قبلا کارم لااقل طوری بود که ۲ روز هفته رو آزاد بودم..
حالا نه روز دارم نه شب !
امیدوارم این روزهای بد زودتر تموم بشند......